تبليغاتX
ایستگاه آرامش
دلتنگیهای فرهاد
 

گجه منیم      گونوز سنین

یاخجی سنین  یامان منیم

دنیا سنین      سنده منیم

|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه نوزدهم آبان 1388
 


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد...



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

  ویکتور هوگو
|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه یازدهم مهر 1388
 

مولانا

 

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد

و آن آگاهي است

و تنها يك گناه،

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است

نخستين گام براي رسيدن به آگاهي

توجه كافي به كردار ،  گفتار و پندار است.

زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،

ذهن و زندگي خود با خبر شديم،

آن گاه معجزات رخ مي دهند.

در نگاه مولانا و عارفاني نظير او

زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان

سراسر طنز است!

چرا كه انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوي چيزي است

كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!

اما اين نكته را درست زماني مي فهمد

كه به حقيقت مي رسد!

نه پيش از آن!

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب

ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح

زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در

جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان

سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد

فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه

همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي

بزرگ دست يافته است.. حقيقتي عميق و متعالي.

بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها

همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي

و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را

با تمام وجودش لمس كرده باشد.. مي خواستم بپرسم

آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در

كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از

سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه

جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست

و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي

كاملا عريان و آشكار در كنار ماست

آن قدر نزديك

كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي

باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم

نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت

تنها به قلبي حساس

و چشماني تيزبين نياز داريم.

تمامي كوشش مولانا

در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي

اعطاي چنين چشم

و چنين قلبي به ماست

او مي گويد:

معجزات همواره در كنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند

فقط كافي است نگاه شان كنيد

او می گويد:

به چيزي اضافه تر از ديدن

نيازي نيست!

لازم نيست تا به جايي برويد!

براي عارف شدن

و براي دست يابي به حقيقت

نيازي نيست كاري بكنيد!

بلكه در هر نقطه از زمين،

و هر جايي كه هستيد

به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز

شاهد زندگي

و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،

كافي است!

اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق ميكند!

تمامي راز مراقبه

در همين دو نكته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم

چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم

عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته‌ايم!

|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه هفدهم شهریور 1388
 

 

" حميد مصدق خرداد 1343"


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
 جاذبه ی چشمهات
جز به جاذبه ی چشمهات ــ این بیشه ی  باران خورده دلم

آن سیب! سرخ ـ نمی افتاد زیر پات

رویا وکیلی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه هجدهم مرداد 1388
 
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني است

حميد مصدق
|+| نوشته شده توسط فرهاد در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
 
عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه میدانی؟
بر شعله نرقصیدی ، پروانه چه میدانی؟
من مست می عشقم  ، بس توبه که بشکستم
رو حد مزن ای عابد ، میخانه چه میدانی؟ 
لبریز می غمها ، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی  ، پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو ، افسانه چه میدانی؟
تا چند فریب خلق ، با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده ، می  خوردن پنهانی
عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده ، بتخانه چه میدانی؟
تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد ، بیگانه چه میدانی؟
روزی که فرو ریزیم ، بنیاد تعصب را
دیگر نه تو می مانی ، نه ظلم و پریشانی
|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ...! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رُخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

 فاضل نظری

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 

هیچ کس نخواهد دانست که روی سخن من با که بوده است

با خداوند خویش که چون زنی زیباست

یا با زنی زیبا که خداوندگار زندگی من بوده است !

|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
 
جزاير و اقيانوسها را در مي نوردم

                     كنارتو مي نشينم و بر مويت دست مي كشم

                     با تو سخن مي گويم و برمي گردم

                     بي آنكه مرا ديده باشي ...

"" پس ديگه نگو كه دلت برام تنگ شده ""

|+| نوشته شده توسط فرهاد در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
 

آن چنان دلم گرفته است که...

گویی ضربان قلبم...چنگی به دل نمی زند

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
 
بوی دل تنگی می دهم !

 

حتا بهار هم

پیله ی تنهایی اَم را

به روی پروانه هاش

                  نمی گشاید .  

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
 
بهار

و این همه دلتنگی ؟!

 

نه ،

شاید فرشته ای

فصل ها را به اشتباه

                 ورق زده باشد !

|+| نوشته شده توسط فرهاد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
 
گلم!

حالا كه عشق

پيله كرده است

بگذار

پروانه ات شوم.

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و دوم فروردین 1388
 

ای عرش کبریایی

دلمان ترکید از دلتنگی...

عینهو این انار...

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 

بعضی درد ها...

نه با نوشتن

نه با گفتن

نه با اشک ریختن

با هیچ کاری

مداوا نمیشن

فقط تبدیل میشن به:

آه...

هر چی هم از اون "ته های دل" می کشی

باز اون "ته های دل"

می مونن...

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 

دریغا فرهاد که در بازار به چار سکه ی مسین سودایش می کنند و

در غرفه ، شاه و شیرین با پوزخندی از خنجر

تماشایش می کنند !

ساده دلا !

فرهادا !

که تیشه و کوهش را

به فریبی ستاندند و نامه و خامه اش به کف نهادند

ور نه در شرمساری این کار و بار

هیچ اگر نه دیگر بار

فرقش را به تیشه ای می شکافت ،

و آبروی عشق باز می ستاند !

دریغا عشق !

بی آبرویا !

که چار سکه ی مسین در کف

چهره به آستین قبای ژنده می پوشد

و در هیاهوی بازار

با زخم خونچکانش در دل

از دیده ها ، گم می شود !

 

حسین منزوی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 

پیش قدم تو بندگی باید کرد

در راه وفا... دوندگی باید کرد

ای رفته ز چشم و جا گرفته در دل

دردی ست که بی تو زندگی باید کرد

 

 عشرت قهرمان

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 

دو سال است که می دانم بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست ....

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم ....

 

 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 

گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....

 

گروس عبدالملکیان

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 

اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملاً بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو

 

 

 رسول یونان

|+| نوشته شده توسط فرهاد در جمعه بیست و یکم فروردین 1388
 
هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم


عمران صلاحی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
 

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ....

 

محمد صالح اعلاء

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
 

. . . همچنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبتِ کس نیست ....

نمی دانم .... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد ، گنجشکِ وجودم را محسور ِ چشمان ِ خود کرده است !

 

مرحوم حسین پناهی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
 

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
 

پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

 

مرحوم حسین پناهی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
 

مردن امر ساده ای ست

و از زندگی کردن بسیار آسان تر است

تمام خفقان مرگ

در مقابل یک شک

در مقابل یک حرص

در مقابل یک ترس

در مقابل یک کینه

در مقابل یک عشق

هیچ است

مردن امر ساده ای ست

و در مقابل خستگی زندگی

چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم

و...

و دیگر هرگز باز نمی گردیم...

 

نادر ابراهیمی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در پنجشنبه بیستم فروردین 1388
 

رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا

برای آدمای بی نشونه

 

همون بی ادعاهایی که گاهی

نمی دونی چقدر عاشق تر از مان

همونایی که حتی از خدا هم

به این آسونیا چیزی نمیخوان

 

اگه عشقی نبود فقط رفاقت

می تونست عشقو تو دنیا بیاره

نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد

که میتونه رفیقو جا بذاره

 

رفاقت مثله خاک سرزمینه

واسه قربونی عشق  ِ تو و من

میشه دریا شدن مشکل نباشه

به شرط ِ ساده ی از خود گذشتن

 

 افشین یداللهی

|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
 

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم ....

 

 حمید مصدق


|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
 

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟!

نه .... تو از آن پاک تری !

تو بهاری ؟!

نه .... بهاران از توست !

از تو می گیرد وام ، هر بهاران این همه زیبایی را .....

 

 حمید مصدق

|+| نوشته شده توسط فرهاد در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ